تبلیغات
پایان هر نقطه سرآغاز خط دیگریست - درِ رحمت


پایان هر نقطه سرآغاز خط دیگریست

وبلاگ لژیون 18 شادآباد (همسفر حمیده)

امروز می خواهم خانه تکانی کنم و خاطرات تلخ و روزهای سخت را بیرون بریزم برای همیشه ، روزهایی که در نبودنت ترس و وحشت از همه دنیا تسخیرم کرده بود ، شبهایی که به تنهایی به صبح می رساندم و نمی دانستم تو در کدام بیغوله هستی ؟ اصلا زنده هستی یا نه ؟ روزهایی که به امید آمدنت سریع تر از خانه بیرون می رفتم و وقتی برمیگشتم گرمای کتری نشان می داد هستی و زنده ای ، دلم می گرفت از این همه بی مهری ، وقتی بعد از چند روز به خانه می آمدی می گفتی : ازت خجالت می کشیدم و نمی آمدم امیرجان چقدر بهانه های خنده داری می گرفتی و من هر بار بیشتر التماس می کردم که بمان ، مرد زندگیم باش ، پدر یلدا کوچولو باش


 


وقتی خانواده ات به من گفتند امیر معتاد است و درست نمی شود ، مثل اینکه یخ روی سرم ریختند ولی جا نزدم گفتم می مانم و باهم زندگیمان را درست می کنیم ، گفتند برو خودت را بیچاره نکن و خبر نداشتند که من بیچاره شده بودم و حالا باید بهای عشقم را می پرداختم . ماندم و ایستادگی کردم ، بعد از بارها متادون درمانی و دارو درمانی و رفتن به کمپ به گروه درمانی ها پناه بردم ولی من تنها بودم و تو نمی خواستی و هیچ کس نمی توانست اجباری داشته باشد . . .

وقتی مادر شدم خواستم بیشتر سعی کنم که از تو پدری خوب بسازم از تلویزیون و اینترنت کنگره ی عشق را پیدا کردم و دست به دامن تو که برو ، گفتی رفتم خوب نبود . التماس کردم با هم بریم و متوجه شدم تو اصلا نمی دانستی  کجاست ؟

یک سال و نیم آمدی و نیامدی ، سقوط آزاد رفتی و نرفتی ، برنامه سفر گرفتی و سفر نکردی آه از این همه درد ....

قهر و آشتی هایم بی فایده بود ، وقتی بعد ۳ ماه از زندان خلاص شدی و شروع به سفر کردی خوشحال و راضی بودم که بالاخره نوبت ما رسید ، ولی افسوس که بیش از ۴۰ روز دوام نداشت و این بار کنگره به من دستور داد از زندگیت خارج بشم . خیلی سخت بود باهمه آسیب ها دوستت داشتم و نمی خواستم زندگیم بهم بخورد ولی دیگر راهی برایم نمانده بود

تو قبول نمی کردی که باید سفر کنی ، باید رها شوی ، باید موادت را ببخشی تا خانواده ات را به دست آوری . راز زندگیم برملا شد و همه فهمیدند که من از دیو اعتیاد شکست خوردم . وای از آن شبهای رعب و وحشت ، شبهایی که با ترس سوختن خانه ، مغازه یا ماشین عزیزانم به صبح می رساندم ، روزهایی که پشت درب ورودی ایستادی و در حالیکه صدای یلدا را می شنیدی خانه مان را به آتش کشیدی ، کاش مرا می سوزاندی ، کاش اصلا این فندک کینه و نفرت را به دست نمی گرفتی تا فاصله ها روز به روز بیشتر نمی شد

آن روزها دوست داشتم تو در زندان باشی یا بیمارستان و تیمارستان تا بیشتر از این ذهن دخترم را تخریب نکنی ، بالاخره رسید زمانی که مهر طلاق وارد شناسنامه ام شد . باز گفتم امیرم ، عزیزم دیو اعتیاد را بشکن و به خانواده ات برگرد ولی گوشهایت شنوا نبود

آخرین ملاقات ما بعد تولد یلدا با پاشیدن بنزین سر من تمام شد و یلدا هرشب که از خواب می پرید از من دفاع می کرد و می گفت : " مامان نترس من بابا رو دعوا میکنم که سرت روغن ریخت "

ولی انگار دست تقدیر جدایی ما را نمی خواهد ، وقتی بعد از ۶ ماه اتفاقی در خیابان دیدمت و برای فرار به مغازه ای پناه بردم تو هم آمدی و سعی کردی آرامم کنی و ملتمسانه گفتی بیا تا من سفر کنم

امیرجان آمدم تا همسفرت باشم 
 بعد از دوسال دوباره به کنگره برگشتم و دوستان قدیم را دیدم ، تولد خواهر لژیونیم بود و تو تازه وارد . . .

حالا که حدود ۵ ماه از سفرت می گذرد و خداروشکر راهنمایت از عملکردت راضی ست ، خوشحالم که بار دیگر به هم فرصت دادیم و همسفر عشق شدیم و منتظریم تا اذن ها صادر شوند و روزهای شادیمان بیش از این .

مسافرم . . . امیرم . . . عزیزم خوب سفر کن که من و یلدا منتظریم تا به تو ملحق شویم و باهم از تاریکها به روشنایی  قدرت مطلق برسیم



با احترام - حمیده
1392/09/09

نوشته شده در شنبه 9 آذر 1392 ساعت 02:04 ب.ظ توسط همسفر حمیده نظرات | |


طراح قالب پیچك دات نت