تبلیغات
پایان هر نقطه سرآغاز خط دیگریست - بهای بهشت


پایان هر نقطه سرآغاز خط دیگریست

وبلاگ لژیون 18 شادآباد (همسفر حمیده)

مثل شاخه درختی شده بودم که تا نهایت خم شده بود ولی همچنان اعتیاد همسرم رو از خانوده مخفی کرده بودم و به ظاهر خیلی خوشبخت و راحت زندگی می کردم .

نتیجه تصویری برای عکس متحرک روز معلم
اولین باری که متوجه اعتیاد همسرم، تکیه گاه زندگیم شدم، چندروز بعد از عقد بود که تو ماشینش یک چیز سفید رنگ پیدا کردم، برام خیلی غریب بود، فهمید و گفت به جون تو چیزی نیست، گفتم به هر حال اسم داره دیگه، گفت غبار!!!
تو سرچ های اینترنتی هیچ ماده مخدری با این اسم پیدا نکردم و زیاد پیگیر نشدم تا اینکه چند ماه بعد توی پاکت سیگارش چندتا تکه بزرگ از همون غبار دیدم و پاکت را برداشتم، وقتی فهمید سریع آمد منزل ما و پاکت گرفت ورفت، این بار یک تکه کوچک از غبار را برداشتم و با چاقوی داغ امتحان کردم ولی هیچ دودی نداشت، برای پیدا کردن جوابم رفتم به کلینک ترک اعتیاد، آنجا با کراک آشنا شدم و متوجه شدم با حرارت زیاد چاقو دودی از کراک ندیدم وگرنه دود این ماده از تریاک و هروئین خانمان براندازتر است .
خیلی جدی با امیر صحبت کردم و گفت فقط گاهی مصرف می کردم، به خاطر تو دیگه نمی کشم. خیالم راحت شد ولی چند ماه بعد خانواده اش رسماً اعلام کردند که طلاق بگیر برو، برادر ما اهل ترک اعتیاد نیست، ما فکر می کردیم بخاطر علاقه به تو ترک می کند!!!!
کوتاه نیامدم، گفتم امیر بخاطر من خودش را درست می کند، متادون درمانی، کمپ ترک اعتیاد ، خوابیدن در خانه و . . . مادرش به رحمت خدا رفت و خانواده امیر را مقصر این مرگ ناگهانی می دانست، بدون جشن زیر یک سقف رفتیم، گفتم صبر می کنم و با عشق صبوری کردم، بعد از دوهفته امیر برای چندمین بار رفت کمپ، ولی این بار دیدگاه من نسبت به صبر تغییر کرده بود، در یک برنامه تلویزیونی شنیدم که صبر یعنی حرکت کنم و برای رسیدن به خواسته زمان را در نظر بگیرم، انگار انرژی جدیدی گرفتم و باید درست صبوری می کردم.
ولی محک ها سخت تر می شد، ناخواسته عضو سومی هم به زندگی ما دعوت شده بود، امیر کارش را با ندانم کاری و اشتباه از دست داده بود، یک وانت خریده بود که به جای اینکه منبع درآمد باشد منزل دوم بود، تا قبل از این اجازه مصرف کنار من را داشت تا بیشتر گرفتار دوست و مواد جدید نشود، حالا به خاطر سلامتی بچه اجازه مصرف را گرفته بودم و او از خدا خواسته 9 صبح از خانه بیرون می رفت و باری جابجا می کرد و همه پول بدست آمده را خرج مواد می کرد و حدود 4 و 5 صبح می آمد، همیشه بهانه صف گاز را داشت.
باز هم صبر می کردم، ناملایمات و مشکلات از همه طرف زیاد بود و باید مثل کوه ایستادگی و استقامت می کردم تا شکست نخورم . مثل شاخه درختی شده بودم که تا نهایت خم شده بود ولی همچنان اعتیاد همسرم را از خانواده مخفی کرده بودم و به ظاهر خیلی خوشبخت و راحت زندگی می کردم.
نوزاد خوشگل ما قدم به زندگی گذاشت و بیشتر وقتم باید صرف دخترم میشد ولی درمان امیر مهمترین قسمت زندگیم بود، یلدا 2 ماهه بود که به لطف خدا کنگره را شناختیم ولی امیر قصد حرکت نداشت، هنوز یلدا یکساله نشده بود که امیر رفت زندان و ذره ذره غرورم در دادگاه و آگاهی و زندان خرد شد، از پس اجاره برنمی آمدم و اسباب کشی اجباری باعث پی بردن خانواده شد، مادرم افسردگی گرفت، وای از روزهای درد، صبر من هم تمام شد . شاخه ای که تا انتها خم شده بود 5-6 ماه بعد از آزادی امیر از زندان و گریزهای مداوم شکست.
توهم شیشه اش زیاد شده بود، با نظر راهنمای خودم و راهنمای امیر فقط جان خودم و دخترم را برداشتم و رفتم . کنایه ها و قضاوت ها شروع شد و امیر بیشتر جریحه دار شد، همه سعی امیر برای برگشت ما به زندگی منجر شد به آتش سوزی های مکرر، آتش های خانمان سوز که از هیچ ذهنی پاک نمی شد، بلافاصله بعد از روشن کردن آتش می گفت بیا با من زندگی کن، روزهای سختی که فقط با کمک خدا گذشت، از آتش عشقی که منجربه ازدواج شد، تلی از خاکستر بجا مانده بود و خلاء عاطفی را هیچ چیز پر نمی کرد .
روزی که خطبه طلاق جاری شد تا شب گریه کردم، بر مزار عشقی اشک می ریختم که دلم را به خاکستر تبدیل کرده بود . کسی که گرمای وجودش آرام بخش جانم بود تبدیل به دیوی شده بود که از دیدنش یا شنیدن صدایش لرزه به جانم می افتاد . فقط لطف خدا بود که در آخرین دیدار کبریت به جانم نکشید ولی با همان بنزین که سرم پاشید تا استخوانم سوخت .
حدود 6 ماه با آرامش گذشت تا اینکه اتفاقی سر مسیرم قرار گرفت و شروع به تهدید کرد وقتی ترس چشمانم را دید آرام تر شد و خواهش کرد تا همسفرش باشم . نمی دانم برای چندمین بار بود که مهلت می دادم ولی قبول کردم، خانواده مخالف بودند و حق هم داشتند ولی باید زمان میدادم و صبر می کردم، سفر منظم امیر شروع شد و به لطف خدا بعد از 16 ماه سفر ایکس به رهایی رسیدیم .
هنوز هم قضاوت ها را می بینم، هنوز هم همسر خوبی نبوده ام، چون شوهرم را رها کردم، چون به قول قدیمی ها نسوختم و نساختم، طلاق را انتخاب کردم .
این قضاوت ها مهم نیست، آرامشی که حالا در زندگی دارم با هیچ چیز قابل مقایسه نیست، سایه شوم مواد و نیروهای شیطانی از زندگی ما بیرون رفت، یلدا بعد از مدتها مفهوم خانواده را شناخت حالا هرصبح باهم از خواب بیدار می شویم، صبحانه می خوریم و به کارهای روزانه می رسیم، امیر پدر مهربانی شده که ظهرها دخترش را از مدرسه به خانه می رساند. برای رسیدن به این آرامش صبر و استقامت داشتیم 
امروز خانواده ما در بهشتی زندگی می کند که بهای سنگینی داشت و پرداختیم .

برای انجام این عمل عظیم 
شکر
شکر
شکر

نوشته شده در یکشنبه 26 مهر 1394 ساعت 03:31 ب.ظ توسط همسفر حمیده نظرات | |


طراح قالب پیچك دات نت