تبلیغات
پایان هر نقطه سرآغاز خط دیگریست - زندگی جغدوار


پایان هر نقطه سرآغاز خط دیگریست

وبلاگ لژیون 18 شادآباد (همسفر حمیده)

وقتی به خودم آمدم که شبها تا 4-5 صبح به انتظار ورودش نشسته بودم، انگار من هم با این زندگی جغدوار خو گرفته بودم، نیمه شبها به کارهایم می رسیدم، گاهی دست به قلم می شدم و برایش نامه می نوشتم، گاهی رفت و روب منزل، بعضی مواقع هم سریال های 10سال پیش را از شبکه های تماشا و .... غیره دنبال می کردم.


Image result for heart sunset
 
وقتی بچه بودم ، مادربزرگم همیشه اصرار داشت که پسرانش صبح زود از خواب بیدار شوند ، صبحانه کامل بخورند ، جمله ای که همیشه از زبانش جاری بود این بود که رزق و روزی رو صبح میدهند .
 
در عالم کودکی متوجه اصل مطلب نبودم و فکر می کردم دایی من که لباس فروش در یک پاساژ هست و قبل از ساعت 9 ، درب پاساژ بسته است ، چرا مادربزرگم اینقدر اصرار به بیداری صبح زود او داشت!!!!
 
در دوران تحصیل خودم، شب های امتحان تا صبح بیدار بودم و در حیاط قدم می زدم و درس می خواندم ، از شدت سرما اصلا خوابم نمی گرفت ولی در دوران دانشجویی مطالب جدیدی یاد گرفتم، به جای شب زنده داری و درس خواندن، برنامه ریزی بهتر را آموختم، قانون تیز کردن ارّه کمک بزرگی به من کرد.
 
قانون ارّه را تیز کن مربوط به هیزم شکنی است که در روز 20 درخت می برید ، به مرور زمان تعداد درختهایی که قطع می کرد کم و کمتر شد تا جایی که در روز با زحمت فراوان فقط 1 درخت قطع می کرد ، دانایی از کنارش گذشت و به او گفت به جای زحمت بیشتر ، باید ارّه را تیز کنی تا به نتیجه برسی. کاربرد این قانون این بود که وقتی از کار روزانه خسته می شوی باید کاری کنی که انرژی بگیری و مجدد به کار مشغول شوی .
با استفاده از همین قانون ساعت تماشای تلویزیون و فعالیت های بیهوده را کمتر کرده بودم و به خوبی با برنامه ریزی صحیح درس می خواندم . 
 
بعد از ازدواج، وقتی متوجه اعتیاد همسرم شدم، خیلی مسائل بهم خورد و برنامه های من شده بود کنترل همسر و فرارهای او از این کنترل ها. دقیقا دستم در دست او بود و هر روز بیشتر در عمق دره های سرد و تاریک می رفتیم . 
او از ترس من به جمع دوستان پناه می برد و دنبال مکانی آرام برای مصرف با خیال آسوده بود، من سرکش تر از همیشه دنبال او برای به دست گرفتن افسار گسیخته زندگی. 
 
وقتی به خودم آمدم که شبها تا 4-5 صبح به انتظار ورودش نشسته بودم، انگار من هم با این زندگی جغدوار خو گرفته بودم، نیمه شبها به کارهایم می رسیدم، گاهی دست به قلم می شدم و برایش نامه می نوشتم، گاهی رفت و روب منزل، بعضی مواقع هم سریال های 10سال پیش را از شبکه های تماشا و .... غیره دنبال می کردم.
هربار که تماس می گرفتم امیر کجایی؟ صف گاز ماشین را بهانه می کرد.در دوران بارداری سرگرمی جدیدی پیدا کرده بودم و با دختر کوچکم صحبت می کردم، به خودم دلداری می دادم که وقتی تو به دنیا بیایی، بابا تا صبح پیش ما هست و این تنهایی ها و شب زنده داری ها تمام میشود.
 
دو ماه بعد از تولد یلدا به کنگره آمدیم و شدیم مسافر و همسفر. حالا وارد دانشگاه زندگی شده بودم و تازه درک کردم اصرار مادربزرگم برای بیداری صبح زود کسب انرژی کائنات بود، متوجه شدم که اگر کسی هر روز صبح زود بیدار شود نمی تواند تا نیمه شب بیدار باشد، بیشترین منابع کسب انرژی کائنات ساعت12شب تا 5 صبح اتفاق می افتد که باید طی این ساعات بدن انسان در خواب عمیق باشد.
 
وقتی آموزش می گیری و سعی می کنی این آموزش را در زندگی کاربردی کنی زندگی زیباتر می شود، ولی مسافرم همچنان سرکش بود. روزهایی در زندگیم آمد که هزاران بار از شب تاریک تر بود. من تمام وقت شاغل بودم و حتما شبها باید استراحت می کردم ولی متاسفانه مسافرم ساعت 2-3 شب تماس می گرفت و تهدید می کرد. بعد تهدید ها را عملی می کرد.
اولین آتشی که روشن کرد درب پارکینگ منزل ما بود، حدود ساعت 3 شب از بوی دود از خواب بیدار شدم و دنبال علت دود گشتم وقتی پارکینگ سیاه و خاکستر های روی ماشین ها را دیدم متوجه شدم از تیرگی روزگار امیر نشات گرفته است.
 
همه این مشکلات با شروع سفر منظم به آهستگی حل شد، طی سفر اول خوابش منظم شده بود و به صورت خودکار ساعت 10-11 خواب بود، جای تعجبی نداشت ، سیستم های تخریب شده بدن او در حال اصلاح شدن بود و نشانه های جسمی هم بارز شده بود . 
 
حالا خداروشکر بیشتر از دو سال از رهایی مسافرم گذشته، در مسیر درمان همانطور که دست در دست هم به عمق تاریکی رفته بودیم ، کنار هم قرار گرفتیم و با هر گام به جلو راه پیش روی ما نمایان شد، حالا شبها خیلی راحت می خوابیم. مسافرم صبح ساعت 6 بیدار و سرحال است.
 
این همه دگرگونی و تغییر را، فقط و فقط مدیون کنگره هستیم!

نوشته شده در پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت 09:22 ق.ظ توسط همسفر حمیده نظرات | |


طراح قالب پیچك دات نت