تبلیغات
پایان هر نقطه سرآغاز خط دیگریست - ضدارزشی با نیکوتین بالا


پایان هر نقطه سرآغاز خط دیگریست

وبلاگ لژیون 18 شادآباد (همسفر حمیده)


به نام قدرت مطلق
اولین بار امیر قلیان دستم داد، من که بلد نیستم!
تو رودربایسی و ژست گرفتن اولین پک را زدم، قلیان اپیدمی آن روزها بود و همه دختران و پسران جوان مثل اینکه از مد پیروی کنند، قلیان می کشیدند.
البته از انصاف دور نباشم، خودم خواسته داشتم و تبدیل شدم به مصرف کننده قلیان .
با دوستان و همکلاسی ها سفره خانه می رفتیم و قلیان سفارش می دادیم، امیر هم در ماشین قلیانی کوچک داشت که هرازگاهی باهم بیرون می رفتیم بساط قلیان برپا بود، تا اینکه یک بار دچار افت فشار شدید شدم و حال خیلی بدی پیدا کردم، توبه کار شدم و چند سالی از قلیان متنفر شده بودم، حتی اگر از جایی عبور می کردم و بوی قلیان بود، حالم بد می شد.
همچنان از قلیان متنفر بودم، که موقع در دورهمی خانوادگی قلیانی بلوری با نقش شاه عباسی چاق شد، تنباکو سبک بود و حالم از بوی قلیان بد نشد، شاید هم درگیر حقه نفس شدم و بدم نیامد پکی بزنم، دوباره مصرف قلیان برایم عادی شد.
مسافرت های شمال، حال و هوای اردیبهشتی نارنجستان، بوی بهار نارنج و عطر یاس، صدای موج دریا و پرندگان برایم جلوه گر مصرف قلیان شده بود، مصرفم مخفیانه و دور از چشم نبود، همین باعث شده بود دختران نوجوان خانواده به دور از چشم پدر و مادر، دست به دامانم بودند که قلیانی چاق کنیم، انگار من مجوز مصرف آنها شده بودم. گاهی هم پاداش کار بود و برای رفع خستگی کار روزانه، جمعی زنانه قلیان چاق می کردیم و دور آن جمع می شدیم و در حین سیاه کردن ریه ها، خوش و بش و درد دل می کردیم.
وقتی به تهران بر می گشتیم اصلا وسوسه مصرف قلیان نداشتم، شاید چندان اهمیتی هم نمی دادم که در مسافرت شمال قلیان مصرف کنم، تا زمانی که متوجه شدم یلدا هم به مصرف قلیان ابراز علاقه کرد! شاید کلاً فراموش کرده بودم الگوی دخترم هستم و چشمهایی کنجکاو مراقبم هست.
همان جا قلیان را کنار گذاشتم ولی انگار چند پک قلیان برایم بی اهمیت هم نبود، سعی می کردم به دور از چشم یلدا مصرف کنم! همین باعث شد به خود تلنگر بزنم.
پنجشنبه خانم سمانه راهنمای لژیون ویلیام را دیدم و پیام لژیون ویلیام همسفران را گرفتم، این همان تغییری بود که نیاز داشتم، مسافرم چندان تمایلی نداشت و گفت تو که دائم مصرف نمی کنی، با شال کمک راهنمایی برای چه وارد لژیون ویلیام شوی؟
دل به دریا زدم و از خانم سمانه پرسیدم من می توانم سفر کنم یا نه؟ ایشان با رویی باز استقبال کردند و قرار شد وارد لژیون شوم. ولی مشغله کاری اجازه نمی داد به ساعت لژیون برسم ،از طرفی نزدیک عید بود و مسافرت شمال در پیش، در گیر حقه نفس شده بودم که برو مسافرت و وقتی برگشتی سفرت را شروع کن، حتی اینقدر تمایل داشتم که از مسافرم خواستم سفره خانه ای برویم و برای آخرین بار مصرف کنم، مسافرم قبول نکرد و هفته بعد دوباره کنار خانم سمانه قرار گرفتم و ایشان به من پیام دادند که تاخیر جایز نیست.
عزمم را جزم کردم و از دوشنبه شروع کردم به خوردن آدامس و شدم حمیده یک مسافر .
همین حرکت باعث شد امیر را بیشتر درک کنم و متوجه شدم سفر هم سخت است و هم سهل.
تعطیلات نوروز رسید و طبق معمول قلیان شاه عباسی و سماور ذغالی، چای آلبالویی فراهم شد، برای خودم قابل باور نبود که هیچ حسی نداشتم، شاید کمی قلقلک به سراغم آمد ولی این بار فرمان عقل صادر شده بود، بسیار خوشحالم که این فرمان برایم صادر شد و به سمت رهایی قدم برداشتم.

نوشته شده در پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت 05:00 ب.ظ توسط همسفر حمیده نظرات | |


طراح قالب پیچك دات نت